تبليغاتX
عشق
دوست داشتن و عاشقی

 

از راه دور تو را می پرستم ای قبله امید من......

از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله ها رااحساس نکنی

از راه دور درد دلهای خودم را به تو می گویم ...و تو را در آغوش محبت های خود می فشارم......

آری از همین فاصله دور می توانی دست در دستانم گذاری ......وبا هم قدم بزنیم...

به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود...

خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور می کنم و هیچ گاه نمیگذارم خاطره های لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود....این فاصله هارا با محبت وعشقم از بین می برم وکاری می کنم که همیشه احساس کنی در کنار منی....

واین است برایم یک خواب عاشقانه

خواب نگاه به چشمان هم ...خواب با هم بودنمان

آری این است یک فاصله عاشقانه

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 1:21 AM  توسط فریبا | 

سلام

از اینکه مدتی نبودم واقعا شرمندم خیلی دلم واسه همتون تنگ شده بود اما واقعا نمیتونستم بیام تو این مدت اتفاق هایی افتاد که نمیدونم از کجاش واستون بگم ......اتفاقی که همیشه منتظرش بودم آخرش از اون چیزی که می ترسیدم سرم اومد آخرش عشقمو از دست دادم نمیشه گفت از دست دادم منو تنها گذاشت یک لحظه هم صبر نکرد دلم می خواست اون لحظه بمیرم آخه خیلی واسم سخت بود اصلا واسش مهم نبودم انگار نه انگار که زنده ام ونفس میکشم تا یه چیزی میشه همه دخترهارو بیمعرفت غلمداد میکنن ولی غافل از اینکه دخترها همیشه از جانب پسرها بیمعرفتی و نامردی میبینن یکی نیست به اینا بگه چرا وقتی یکسی رو دوست ندارین میذارید اونقدر از رابطتون بگذره و با احساستش بازی میکنین خب اگه دوسش ندارین همون لحظه بگین شاید طرف ناراحت بشه اما لااقل دلش سالم میمونه...تنها چیزی که ازتون میخوام اینه که برام دعا کنین که هرچه زودتر فراموشش کنم هنوز با این موضوع کنار نیومدم  آخه میگن  دعا در حق دیگری زود میگیره.در آخر میخوام از همتون که راهنماییم کردید تشکر کنم مرسی سرافرازم کردین بازم منتظرتونم تنهام نگذارین خواهش میکنم من به کمک شما نیاز دارم مواظب خودتون باشین تا آپ بعد بای

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 1:35 AM  توسط فریبا | 
سلام دوستان

قبل از هر چیزی از همتون ممنونم

سعی کنید بیشتر راهنمایی کنید چه خصوصی چه تایید شده  دیروز  با عشقم .... رفتم بیرون تصادف کردیم پام داغون شده اونم صدمه سختی خورده  البته نه اونجور صدمه خوشبختانه جفتمون سالمیم شانس آوردیم چون اگه خدایی نکرده اتفاقی واسمون می افتاد همه کسو بی خیال جواب مامان بابا رو چطوری می خواستیم بدیم خیلی دیدن اون صحنه واسم سخت بود فکر نمی کردم تا این حد واسش مهم باشم  که به خاطر صدمه خوردن به من گریه کنه خیلی نگرانم بود و منم نگرانش بودم تازه فهمیدم که واقعا عاشقشم و نمی تونم یک لحظه بدون اون زندگی کنم آره واقعا عاشقم بعد از اون ماجرا یکم از بابتش خیالم راحت شد اما نه خیلی هنوزم می ترسم ترکم کنه این احساس دیوونم کردهچند تا مطلب واستون می زارم حتما نظر بدین فعلا بای

زمانی که تو را دیدم احساس کردم که دوستت دارم همچون شمعی روشنایی را،همچون گلی بویش را ، همچون ستاره ای آسمانش را و بالاخره همچون معشوقی عاشقش را عزیزم من تو را همانند عطر گل ها و مانند غروب غم انگیز پاییز

                            دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت 11:33 PM  توسط فریبا | 
سلام دوستان

دومرتبه دلم گرفت گفتم بیام نت به روز شم خیلی دلم گرفته نمی دونم چی کار کنم با این عشق و عاشقی چه طوری فراموشش کنم؟ تو رو خدا کمکم کنید نمی دونم چی کار کنم خیلی دوسش دارم یه روز صداشو نشنوم دق می کنم اما نمی دونم اون منو دوست داره یا نه یعنی احساس می کنم نداره برای همین می خوام سعی کنم فراموشش کنم اما نمی تونم تو رو خدا بگید چی کار کنم؟! یه سری مطالب واستون گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد واسم دعا کنید خیلی احتیاج دارم بهم سر بزنید راستی نظر یادتون نره فعلا تا آپ بعدی بای بای

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 8:26 PM  توسط فریبا | 

مجنون دل شکسته

تنهاترین بودم ولحظه های سرد زندگیم را با تنهایی می گذراندم تنها غم تنهایی در دل داشتم و دیگر هیچ غمی جز این نداشتم.گهگاهی که دل تنگ می شدم با خدای خویش راز و نیاز می کردم ولحظه هایی که دلم می گرفت چند قطره اشک می ریختم ودلم خالی می شد. .قلبم با خدا بود و چشمانم بهانه نمی گرفت ولحظه های زندگیم را تنها با غم تنهایی می گزراندم.......

روزی آمد که دلم اسیر شد .اسیر دلی دیگر! لحظه های زندگی دگرگون شد .همه زندگی ام یاد و ذکر نام او شد !تنها غم از دست دادن او در دلم بود !لحظه به لحظه ذلتنگش می شدم دلم می گرفت واین بار به جای اشک ریختن زار زار گریه می کردم !خدارا از یاد برده بودم همه زندگیم عشق بود ذکر نام عشق........چشمانم لحظه به لحظه بهانه ی دیدار با او را می گرفت دلم می خواست دوباره باتنهایی باشم غم عشق مرا می سوزاند اما دیگر راهی نداشتم.....عاشق ماندم و عاشقانه در آتش عشق سوختم. عشق مرد وتنهایی رفت و تنها چند قطره تلخ به جا ماند !دیگر نه عاشق بودم نه تنها! این بار مجنون دل شکسته بودم....

کسی که لحظه های زندگیش سرد وبی حوصله شد از این لحظه نا امیدی و گریه شد.......

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 8:20 PM  توسط فریبا | 

زمستان سردم را با تو همانند بهار به سر کردم  و در آتش عشق سو ختم و با درد دوری تو ساختم ............با شادی تو شاد بودم...... لبخند تو آرزوی من و گریه ی تو عزای من بود......چه شبهایی بود که چشمان خیسم را با خاطرات سز زنش کرم آن لحظه که تو در زیر باران به یاد من قدم می زدی در این سو من لحظه ی غروب خورشید به یادت اشک می ریختم...گفتم: حرف دلت را بگو به من ؟!گفتی: حرف دلم را بارها برایت تکرار کردم.گفتم:دلم می خواد باز هم برایم تکرار کنی!چیزی نگفتی و سکوت تلخی کردی!آری از سکوتت فهمیدم حرف دلت را !حرف دلت این بود که فراموشت کنم و دیگر مرا دوست نمی داری ! سکوتی که می گفت: این  دوری و فاصله قلب مرا از تو سرد کرده است و دیگر هیچ عشقی نسبت به تو ندارم...!خسته شدم مرا رها کن بگذار خودم باشم سکوت آخرت یک سکوت تلخ و پراز غم بود . سکوت آخرت تنها یک بغض غریب در گلویم نشاند!بغضی که هیچ گاه تبدیل به اشک نشد!چشمانم می دانستند که دیگر اشک ریختن بی فایده است. چشمانم دیگر اشک ها را لایق آن قلب بی وفایت نمی دانستند! ای بی وفا چه قدر دلم برات تنگ می شد و به خاطر دوری از تو اشک می ریختم! چه شبهایی بود که با چشمان خیس به خواب می رفتم ا ی بی وفا این رسمش نبود! چه قدر لحظه شماری می کردم که لحظه دیدار با تو فرا رسد  تا بتونم دوباره در کنارت باشم چه قدر دستانم را به سوی خدای خویش بردم و تو را دعا کردم ....التماس می کردم با گریه و زاری التماسش می کردم تا تو را به من برساند این رسمش نبود ای بی وفاکه من با تمام غم وغصه ها ی لحظه های عاشقی مان ساختم اما تو به را حتی از من گذشتی.......

ای بی وفا این رسم عاشقی نبود!

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 8:14 PM  توسط فریبا | 

وقتی تو رفتی شمع روشن شبهام خاموش شد .پنجره ی رو به زیبایی و خوشبختی به رویم بسته شد و چشمه ی عشق در وجودم خشک خشک شد....

رفتی وبا رفتنت آتش غم ودوری وفاصله در وجودم شعله ور شد آسمان چشمانم ابری و دل گرفته شد و غروب غمگین عشق در آسمان قلبم نشست.وقتی که تو رفتی دنیا برام عذاب شد وثانیه برام پر ارزش تر از گذشته ها شد .وقتی تو رفتی نگاهم دائم به ثانیه ها و لحظه های زندگی بود تا هرچه زودتر بگذرد و دوباره تورا در کنار خود احساس کنم !وقتی تو رفتی همدم من پرنده ها شدند و رفیق شب وروز من تنهایی شد! تو که رفتی شهر برام غربت شد و خانه برام یک زندان پر از شکنجه و عذاب شد ! تو که رفتی چشمانم همیشه در حال بهانه گرفتن بود و دستانم همیشه لرزان! تو که رفتی هیچ حسی در وجودم نبود و تنها آرزوی تو را از خدای خویش داشتم .وقتی تو رفتی هر روز به یادتو به فکرت بودم  وهر شب نیز اگر خوابی به این چشمان خسته من می آمد خواب تو را می دیدم ! وقتی تو رفتی تنها به پایان جاده ی زندگی می اندیشیدم وتنها نگاهم به پایان جاده بود که به تو می رسم و دوباره تو را خواهم دید........

تو که رفتی من مانند ساحلی بودم  که کنار دریای پراز تنهایی منتظر امواج محبت تو بودم !وقتی تو رفتی نام سفر برام یک کاووس وحشتناک  شد و دیگر از هر چه سفر بود نفرت داشتم! تو که رفتی قلبم بر روی کاغذ خیسم تنها از دوری و رفتن تو می نوشت تو که رفتی عاشقی برام پردرد تر و غمگین تر از گذشته شد !وقتی تو رفتی هر زمان که پرستو ها به فراز آسمان پرواز می کردند به آن ها می گفتم: سلام عاشقانه ی مرا به تو برسانند وروزی تو را همرا با خود بیاورند!

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 8:4 PM  توسط فریبا | 

زیببایی دنیا رو تنها در آن لحظه که به چشمان تو نگریستم دریافتم از آن پس هیچ لحظه عمرم بدون اندیشه تو سپری نشد .اگر عمر من تنها یک شب باشد آرزو دارم همان یک شب را با تو بگذرانم چرا که محبوبم این دنیا تنها هنگامی زیباست که در کنار تو باشم .عشق من تمنای زندگی با تو رادر دل دارم دوست دارم هر شب در عشق تو ذوب گردم .من دلبسته ی عشق تو شدم و دیدی که به عشقت پاسخ دادم...

تو اجازه دادی عشقت رو در دل احساس کنم پس با قلبم تو را صدا می کنم......

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 8:2 PM  توسط فریبا | 

کاشکی هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت رو بخورم

کاشکی لبخند هایت اون قدر زیبا نبودند که اکنون آرزوی دیدن تنها یکه لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا چشمان من به یاد آن لحظه بهانه نگیرد و اشک نریزد.....

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 7:44 PM  توسط فریبا | 

من منتظرت شدم ولی در نزدی

بر زخم دلم گل معطر نزدی

گفتی اگه بشه میام اما....

مرد این دل و آخرش به اون

سر نزدی...............

                                       (( منتظرم

                                                    خواهش میکنم خواهش))

امیدوارم خوشتون اومده باشه من منتظر نظر و هم فکری شما هستم امیدوارم بتونیم با کمک هم این وبلایگ رو زنده نگه داریم تا آپ بعدی که امیدوارم به همین زودیا باشه خدا نگه دار

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 4:4 AM  توسط فریبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام من فریبا هستم متولد 13/5/1370 منم مثل خیلی از شما عاشقم اما عاشق کسی که قدرمو نمی دونه و درکم نمی کنه اما با این حال دوسش دارم بیایید با هم دعا کنیم همه به عشقشون برسن.آمین

نوشته های پیشین
آذر 1388
مهر 1388
پیوندها
مرجان جون(یه عاشق)
بزرگترین وب سایت اختصاصی دیوانگان پرسپولیس زلزله
پرسپولیس ورئال(ارسلان جون)
شیداو شیوا (بالیوود)
دیوانگان پرسپولیس
پر بازدید ترین وبلایگ رپ
داداش ارسلان (پرسپولیسی
مهرزاد معدنچی (فائزه)
پرسپولیس با عشق به مشکی
انتظار+عشق+زندگی=پرسپولیس
خالق زیبایی عشق
پرسپولیسی ترین پسر ایران
پرسپولیس 87-86
ناشناس
وحید وستاره
ارسلان و نوا (پرسپولیسی)
دانلود ودر خواست جدیدترین برنامه های نوکیا و سونی اریکسون (مجتبی )
درسا جون
هواداران یوونتوس
هواداران پرسپولیس
نیما جوووووووووووووون
مجتبی (عاشق)
عشق مهرزاد(سمیرا جون)
قرمز پوشان (علی)
عشق مهرزاد وجواد(نازنین جون)
تينا جون
شيدا
امين
عشق معدنچی (سعیده جون)
وبلایگ پرسپولیسی خودم
آموزش فارکس
اس ام اس (عاشقانه وعارفانه)
بزرگترین وبلایگ هواداران سیاوش خیرابی
دوستداران محمدرضا گلزار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM