![]() |
![]() |
|
| دوست داشتن و عاشقی |
|
از راه دور تو را می پرستم ای قبله امید من...... از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله ها رااحساس نکنی از راه دور درد دلهای خودم را به تو می گویم ...و تو را در آغوش محبت های خود می فشارم...... آری از همین فاصله دور می توانی دست در دستانم گذاری ......وبا هم قدم بزنیم... به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود... خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور می کنم و هیچ گاه نمیگذارم خاطره های لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود....این فاصله هارا با محبت وعشقم از بین می برم وکاری می کنم که همیشه احساس کنی در کنار منی.... واین است برایم یک خواب عاشقانه خواب نگاه به چشمان هم ...خواب با هم بودنمان آری این است یک فاصله عاشقانه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 آذر1388ساعت 1:21 AM توسط فریبا |
|
|
سلام از اینکه مدتی نبودم واقعا شرمندم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 آذر1388ساعت 1:35 AM توسط فریبا |
|
|
سلام دوستان
قبل از هر چیزی از همتون ممنونم سعی کنید بیشتر راهنمایی کنید چه خصوصی چه تایید شده زمانی که تو را دیدم احساس کردم که دوستت دارم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 مهر1388ساعت 11:33 PM توسط فریبا |
|
|
سلام دوستان
دومرتبه دلم گرفت گفتم بیام نت به روز شم خیلی دلم گرفته نمی دونم چی کار کنم با این عشق و عاشقی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 مهر1388ساعت 8:26 PM توسط فریبا |
|
|
مجنون دل شکسته تنهاترین بودم ولحظه های سرد زندگیم را با تنهایی می گذراندم تنها غم تنهایی در دل داشتم و دیگر هیچ غمی جز این نداشتم.گهگاهی که دل تنگ می شدم با خدای خویش راز و نیاز می کردم ولحظه هایی که دلم می گرفت چند قطره اشک می ریختم ودلم خالی می شد. .قلبم با خدا بود و چشمانم بهانه نمی گرفت ولحظه های زندگیم را تنها با غم تنهایی می گزراندم....... روزی آمد که دلم اسیر شد .اسیر دلی دیگر! لحظه های زندگی دگرگون شد .همه زندگی ام یاد و ذکر نام او شد !تنها غم از دست دادن او در دلم بود !لحظه به لحظه ذلتنگش می شدم دلم می گرفت واین بار به جای اشک ریختن زار زار گریه می کردم !خدارا از یاد برده بودم همه زندگیم عشق بود ذکر نام عشق........چشمانم لحظه به لحظه بهانه ی دیدار با او را می گرفت دلم می خواست دوباره باتنهایی باشم غم عشق مرا می سوزاند اما دیگر راهی نداشتم.....عاشق ماندم و عاشقانه در آتش عشق سوختم. عشق مرد وتنهایی رفت و تنها چند قطره تلخ به جا ماند !دیگر نه عاشق بودم نه تنها! این بار مجنون دل شکسته بودم.... کسی که لحظه های زندگیش سرد وبی حوصله شد از این لحظه نا امیدی و گریه شد....... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 مهر1388ساعت 8:20 PM توسط فریبا |
|
|
زمستان سردم را با تو همانند بهار به سر کردم و در آتش عشق سو ختم و با درد دوری تو ساختم ............با شادی تو شاد بودم...... لبخند تو آرزوی من و گریه ی تو عزای من بود......چه شبهایی بود که چشمان خیسم را با خاطرات سز زنش کرم آن لحظه که تو در زیر باران به یاد من قدم می زدی در این سو من لحظه ی غروب خورشید به یادت اشک می ریختم...گفتم: حرف دلت را بگو به من ؟!گفتی: حرف دلم را بارها برایت تکرار کردم.گفتم:دلم می خواد باز هم برایم تکرار کنی!چیزی نگفتی و سکوت تلخی کردی!آری از سکوتت فهمیدم حرف دلت را !حرف دلت این بود که فراموشت کنم و دیگر مرا دوست نمی داری ! سکوتی که می گفت: این دوری و فاصله قلب مرا از تو سرد کرده است و دیگر هیچ عشقی نسبت به تو ندارم...!خسته شدم مرا رها کن بگذار خودم باشم سکوت آخرت یک سکوت تلخ و پراز غم بود . سکوت آخرت تنها یک بغض غریب در گلویم نشاند!بغضی که هیچ گاه تبدیل به اشک نشد!چشمانم می دانستند که دیگر اشک ریختن بی فایده است. چشمانم دیگر اشک ها را لایق آن قلب بی وفایت نمی دانستند! ای بی وفا چه قدر دلم برات تنگ می شد و به خاطر دوری از تو اشک می ریختم! چه شبهایی بود که با چشمان خیس به خواب می رفتم ا ی بی وفا این رسمش نبود! چه قدر لحظه شماری می کردم که لحظه دیدار با تو فرا رسد تا بتونم دوباره در کنارت باشم چه قدر دستانم را به سوی خدای خویش بردم و تو را دعا کردم ....التماس می کردم با گریه و زاری التماسش می کردم تا تو را به من برساند این رسمش نبود ای بی وفاکه من با تمام غم وغصه ها ی لحظه های عاشقی مان ساختم اما تو به را حتی از من گذشتی....... ای بی وفا این رسم عاشقی نبود! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 مهر1388ساعت 8:14 PM توسط فریبا |
|
|
وقتی تو رفتی شمع روشن شبهام خاموش شد .پنجره ی رو به زیبایی و خوشبختی به رویم بسته شد و چشمه ی عشق در وجودم خشک خشک شد.... رفتی وبا رفتنت آتش غم ودوری وفاصله در وجودم شعله ور شد آسمان چشمانم ابری و دل گرفته شد و غروب غمگین عشق در آسمان قلبم نشست.وقتی که تو رفتی دنیا برام عذاب شد وثانیه برام پر ارزش تر از گذشته ها شد .وقتی تو رفتی نگاهم دائم به ثانیه ها و لحظه های زندگی بود تا هرچه زودتر بگذرد و دوباره تورا در کنار خود احساس کنم !وقتی تو رفتی همدم من پرنده ها شدند و رفیق شب وروز من تنهایی شد! تو که رفتی شهر برام غربت شد و خانه برام یک زندان پر از شکنجه و عذاب شد ! تو که رفتی چشمانم همیشه در حال بهانه گرفتن بود و دستانم همیشه لرزان! تو که رفتی هیچ حسی در وجودم نبود و تنها آرزوی تو را از خدای خویش داشتم .وقتی تو رفتی هر روز به یادتو به فکرت بودم وهر شب نیز اگر خوابی به این چشمان خسته من می آمد خواب تو را می دیدم ! وقتی تو رفتی تنها به پایان جاده ی زندگی می اندیشیدم وتنها نگاهم به پایان جاده بود که به تو می رسم و دوباره تو را خواهم دید........ تو که رفتی من مانند ساحلی بودم که کنار دریای پراز تنهایی منتظر امواج محبت تو بودم !وقتی تو رفتی نام سفر برام یک کاووس وحشتناک شد و دیگر از هر چه سفر بود نفرت داشتم! تو که رفتی قلبم بر روی کاغذ خیسم تنها از دوری و رفتن تو می نوشت تو که رفتی عاشقی برام پردرد تر و غمگین تر از گذشته شد !وقتی تو رفتی هر زمان که پرستو ها به فراز آسمان پرواز می کردند به آن ها می گفتم: سلام عاشقانه ی مرا به تو برسانند وروزی تو را همرا با خود بیاورند! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 مهر1388ساعت 8:4 PM توسط فریبا |
|
|
زیببایی دنیا رو تنها در آن لحظه که به چشمان تو نگریستم دریافتم از آن پس هیچ لحظه عمرم بدون اندیشه تو سپری نشد .اگر عمر من تنها یک شب باشد آرزو دارم همان یک شب را با تو بگذرانم چرا که محبوبم این دنیا تنها هنگامی زیباست که در کنار تو باشم .عشق من تمنای زندگی با تو رادر دل دارم دوست دارم هر شب در عشق تو ذوب گردم .من دلبسته ی عشق تو شدم و دیدی که به عشقت پاسخ دادم... تو اجازه دادی عشقت رو در دل احساس کنم پس با قلبم تو را صدا می کنم...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 مهر1388ساعت 8:2 PM توسط فریبا |
|
|
کاشکی هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت رو بخورم کاشکی لبخند هایت اون قدر زیبا نبودند که اکنون آرزوی دیدن تنها یکه لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا چشمان من به یاد آن لحظه بهانه نگیرد و اشک نریزد..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 مهر1388ساعت 7:44 PM توسط فریبا |
|
|
من منتظرت شدم ولی در نزدی بر زخم دلم گل معطر نزدی گفتی اگه بشه میام اما.... مرد این دل و آخرش به اون سر نزدی............... (( منتظرم خواهش میکنم خواهش)) امیدوارم خوشتون اومده باشه من منتظر نظر و هم فکری شما هستم امیدوارم بتونیم با کمک هم این وبلایگ رو زنده نگه داریم تا آپ بعدی که امیدوارم به همین زودیا باشه خدا نگه دار |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 مهر1388ساعت 4:4 AM توسط فریبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام من فریبا هستم متولد 13/5/1370 منم مثل خیلی از شما عاشقم اما عاشق کسی که قدرمو نمی دونه و درکم نمی کنه اما با این حال دوسش دارم بیایید با هم دعا کنیم همه به عشقشون برسن.آمین
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 مهر 1388 |
|
RSS
|